چشم خود را به در محفظه ای دوخته ام
که کلاس اش نام است
که شود داخل از آن در استاد
اوستایی که بود معدن علم سرشار
همه ساکت بودیم
چشم ها دوخته بودیم به اوراق سپید
که بود پاکتر از قلب کبوتر هایی
که به فواره هوش بشری مینگرند!!
برگه هامان همه یا بود سپید
یا اگر روی ورق نقشی بود نمره ای نیک نداشت
گاه گاهی نگهی میکردیم دیدگان هم را
و از آنجا که در انظار کسی حال نبود
باز مشغول سوالات هچلهفت و تهی میگشتیم
ناگهان باز شدش درب کلاس
و نگاه همه بردوخته بر درب كلاس
حدسم از آب درست آمد در
خود معبودي بود
با همان شال به گردن بسته
اخگري بود كه در ظلمت اذهان همه
بدرخشيد و اميدي در كرد
همه در همهمه و جنبش و جوش
كه سوالي دارم يا استاد
بل بشويي شده بود
وقت و هنگام تقلب شده بود
سخت بود لكن ازين فاصله با شخص جلو
و مراقب چو هيولاي خبيث
همه را ميپاييد
من و خودكارمو و اوراق سپيد
و هماني كه در اين نزديكي است
نام او معبودي است
خاطراتي كه سر درس به ما ها ميگفت
كه هزارش نمي ارزيد به يك غاز مشنگ
همه در ذهنم و انديشه من جريان داشت
فكر و انديشه خود را متمركز كردم
تا كه وامانده خر خويش كه تا گردن خويش
رفته بود اندر گل
وا رهانم به هزاران مشكل
خواندمش يا استاد
من سوالي دارم
گام ها بر ميداشت تا به نزدم برسيد
گفتمش اين چه سواليست كه دادي جانم ؟ راه حلش چون است؟
گفت Y يه طرف بايد برد
ملتفت هيچ نگشتم و مجدد گفتم :
جان من رحمي كن
من لب مرز فتادن هستم
يك كمي بيشتر از اين بنما راهنمايي استاد
زهر خندي بزد و خود به نفهميدن زد
و سر راه خودش را بگرفتيده برفت
من و اوراق و قلم ، بهت زده وامانده
رمقي نيست در اين پيكر باقيمانده
نظرم جلب به آنسو گرديد
چهره اي ديدم و او ديد مرا
آرمان سادات منصوري بود
سر خود ميجنباند
زير لب چيزي گفت : ....يديم
راست ميگفت راست ميگفت ميدانم
برگه ام بارگه سرد خيالات تهي است
آن خيالي كه پريشب ميگفت
رياضي نیز شود پاس غم و غصه چرا
ما كه بوديم كه اينگونه شديم
ما كه باهم سال قبل اين موقع
مثل ... ميخوانديم
در رياضي فزرتي چو ملخ درمانديم
صوت بي وقت مراقب چون تيغ
پاره ميكرد ز هم رشته افكارم را
"وقت باقيمانده : ده ديقه"
من و انديشه ي ترم بعدي
كه اگر پاس شود واحد هاي الآن
خوب خوانم ز همان اول ترم
و كنم نيك مرتب اوضاع
باز هم صوت مراقب آمد
برگه هاتان بالا وقت تمام...
قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين دانشگاه
كه در آن هيچ كسي نيست كه در وقت نياز
كندت ياري و امداد و نجات
همچنان خواهم راند
نه به دانشگاه دل خواهم بست
نه به استاداني كه سر از درس نمي آرند در
پشت درياها دانشكده ايست
كه در آن پنجره ها رو به تفرج باز است
و استاتيد همه ميخندند
و كسي دغدغه ي نمره ندارد هرگز
دست هر دانشجو شاخه معرفتي است
كه بخوانيم ز بهر دانش ، نمره چه است؟
كه در آن بيست و دو واحد رو به زور
داخل پاچه ي ترم اولي بنده خدا
كه شده تازه ز كنكور جدا
نچپانند و نخواهند كه در ترم نخست
پاس گردد همه واحد ها
با معدل بالا
.
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 0:10 توسط ادریس کریمی
|